زود

 
پاره آجر
نویسنده : محسن - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩
 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با  سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد  کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند...

پسرک  گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.

"برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم  ".

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....

  در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

 خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.

  اما  بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.


 
 
سه آمریکایی و سه ایرانی
نویسنده : محسن - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
 

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که....

چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا !!!


 
 
دلیل قانع کننده
نویسنده : محسن - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩
 

مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به ١۶٠ کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است....

مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ رسید و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت، از ٢٢٠ گذشت و به ٢۴٠ رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.

اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده و از دست پلیس فرار کردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سال‌ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم، تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی"!

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت


 
 
تاجر میمون
نویسنده : محسن - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩
 

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
 
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.


 
 
کلاس فلسفه
نویسنده : محسن - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
 

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه...

ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". 

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "


 
 
مهلت خدا برای زندگی
نویسنده : محسن - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
 

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم . او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!....

از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من چهره شما رو تشخیص ندادم!!!"


 
 
قانـــون دانــــه
نویسنده : محسن - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
 

نگاهی به درخت ســـیب بیندازید. شاید پانـــصد ســـیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسیم «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟» , اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم. این قانون به ما می گوید...

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.

از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد:

- باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری.

- باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی.

- باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروشی.

- باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی.

-بهترین دوست ما معمولاً بعد از ملاقات هزاران نفر انتخاب شده است.

ما مجبوریم هزاران طرح و نقشه حرفه ای را امتحان کنیم تا بهترین موقعیت و موفقیت شغلی را برای خود و دیگران بسازیم.

ولی من با این حال هنوز کار فقط یه کار پیدا نکردم چیز زیادی هم نیست حاضرم با ماهانه 3/000/000 ریال هم کار کنم دیگه نمی دونم چی بگم هر کاری هم که می خواد باشه فقط  کار باشه


 
 
لطـفــــا مــــداد بـاشـید!
نویسنده : محسن - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
 

شاید دفعه دیگر که از مداد کوچک استفاده می‌‌کنید کمی دست نگه دارید و بیشتر فکر کنید درباره درسهای بزرگش! 
می‌گویند در مداد 5 خاصیت وجود دارد که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت به آرامش می رسی:
1. می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.

اسم این دست خداست ، او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد...

 

2. گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.

این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود.

پس بدان که باید رنجهایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

 

3. مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.

بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است.

 

4. چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست. ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.

پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است

 

5. و سرانجام:مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد.

بدان هر کاری در زندگی می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی ، هوشیار باشی و بدانی چه می کنی


 
 
یارانه ماهانه می رسد و فقر روزانه
نویسنده : محسن - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

دولت به باباجان های هردو دختر کوچولوی قصه ما ؛ ماهیانه پول تو جیبی می دهد . دختر اولی قصه ما از سه ماه پیش لاغرتر شده و لیوان شیرکاکائویش هم پرواز کرده و رفته ؛ دختر دومی قصه ما هم از سه ماه پیش چاقتر شده اما او نیز لیوان شیرکاکائویش در دسترس اش نیست. دولت به گونه ای هدفمند به بابا های هردو کودک معصوم قصه ی ما ؛ ماهیانه پول توی جیبی می دهد ، اما...

پول توی جیبی خاصیتی عجیب دارد. ارث پدری نیز مقوله خاصی است . مادر خرج بودن هم همینگونه است. پول توی جیبی اما با ارث پدری و مادر خرجی تفاوت دارد. تفاوتی که برای درکش نیازی به هیچ رمل و اسطرلابی نیست. لازم نیست این پول توی جیبی 30 میلیارد دلار در سال باشد تا تفاوتش به واسطه بزرگی ترسناکش قابل درک باشد. پول توی جیبی ، برای همه پول توی جیبی است. فقط ممکن است روزی پیش بیاید که معنا و مفهوم پول توی جیبی از بیخ و بن عوض شود. اتفاقی که برای دختر کوچولوهای قصه ذیل رخ داده :

امروز : دختر دبستانی حاشیه جنوب شهر پول توجیبی اش را خرج نکرده . آب نبات روزانه او می توانسته با این پول مهیا شود . اما  او دندان روی جگر گذاشته و 3 ماه پول تو جیبی اش را اکه یک در میان  از بابای کارگرش گرفته ؛جمع کرده . او امروز عصر می تواند به آرزویش برسد . او می تواند برود سر سیر یک لیوان شیرکاکائوی داغ با یک پیراشکی بزرگ نوش جان کند.  او در این سه ماه توانسته 1500 تومان پول توجیبی جمع کند. او حالا شیرکاکائویش را خریده و به آرزوی شیرین و نازنینش رسیده .

35 کیلومتر بالا تر ؛ دختر دبستانی بالای شهر هم ؛ مانند همتای جنوب شهری اش ؛ پول توجیبی اش را خرج نکرده. آب نبات روزانه او می توانسته با این پول مهیا شود. اما ا او دندان روی جگر گذاشته و 3 ماه پول توی جیبی اش را که سر ضرب و هر روزه از بابای کارخانه دارش گرفته،جمع کرده . او امروز عصر می تواند به آرزویش برسد. او می تواند برود سرسیر یک لیوان شیرکاکائوی داغ با یک پیراشکی بزرگ نوش جان کند .  او در این سه ماه یک و نیم میلیون تومان توانسته پول توجیبی جمع کند . اما چون از کثرت پروتئین و کالری مصرف نشده اضافه وزن پیدا کرده ؛ پزشک خانوادگی او اجازه نمی داده تا سه ماه او لب به چیزهای شیرین بزند. سه ماه گذشته و حالا شیرکاکائویش را خریده و به آرزوی شیرین و نازنینش رسیده.

اولی خاطره آن لیوان شیرکاکائوی داغ و پیراشکی بزرگ را ، که بابتش همه ی پول توجیبی سه ماه اش را پرداخت کرده بود ؛ به عنوان یکی از زیباترین لحظه های کودکانه اش سالها و سالها به یاد خواهد داشت و دومی نیز مانند همتای جنوب شهری اش ، خاطره آن لیوان شیرکاکائوی داغ و پیراشکی بزرگ را  که بابتش ذره ای از پول توجیبی سه ماه اش را پرداخت کرده بود ؛به عنوان یکی از زیباترین لحظه های کودکانه اش سالها و سالها به یاد خواهد داشت . هر دو به یکی از زیباترین خاطره هایشان دست پیدا می کنند. اما اولی کجا و دومی کجا. از پول توی جیبی اولی تا پول توی جیبی دومی فقط 35 کیلومتر فاصله است.

سه ماه بعد : بابای دختر اولی ؛ در این مدت ماهیانه از دولت پول تو جیبی گرفته است. سه ماه بعد دختر دبستانی حاشیه جنوب شهر قصه ما که در این مدت پول توجیبی اش را دومرتبه جمع کرده بود ، باز رفت که یک لیوان شیرکاکائو داغ با یک پیراشکی بزرگ بخرد ، اما با چشمان اشکبار به خانه برگشت. شیرکاکائو و پیراشکی که او سه ماه پیش خریده بود حالا قیمتش 3 برابر شده بود. در حالیکه او پول توجیبی اش همانی بود که بود. پول توی جیبی بابایش هم کارساز نبود. اگرچه پدرش با پول جیبی که از دولت گرفته بود  توانسته بود نان لواش بیشتری هر شب به خانه بیاورد. چون گوشت کیلویی 25 هزارتومان شده ...

بابای دختر دومی در این مدت ماهیانه از دولت پول توجیبی گرفته است. سه ماه بعد دختر دبستانی شمال شهری قصه ما مانند همتای جنوب شهری اش ؛ پول توی جیبی اش را جمع کرده و رفته یک لیوان شیرکاکائو داغ با یک پیراشکی بزرگ بخرد و نوش جان کند . اما او هم مانند همتای جنوب شهری اش با چشمان اشکبار به خانه بازگشت . سر بزنگاه مادر ش می رسد و نمی گذارد این بار دختر کوچولویش سرخود پس از سه ماه رژیم مخصوص ، برود زرتی شیرکاکائو سر بکشد . شیر کاکائو و پیراشکی که او سه ماه پیش خریده بود حالا قیمتش 3 برابر شده بود در حالیکه پول تو جیبی او نیز سه برابر شده بود . پول توجیبی پدرش نیز مانند همتای جنوب شهری اش کارساز نبود ! چراکه گران شدن کالا ها در آمد پدرش را نسبت به سه ماه قبل سه برابر کرده بود.او پول تو جیبی که از دولت گرفته بود را داده بود برای یک دفعه کارواش ماشین اش ...

پول تو جیبی باباها قرار است هدفمند توزیع شود. چیزی شبیه همین باباهای قصه ی خودمان .هر دو بابا ؛ از دولت پول توی جیبی می گیرند . دختر اولی قصه ما لاغرتر شده و لیوان شیرکاکائویش هم پرواز کرده رفته و دختر دومی قصه ما هم چاقتر شده اما او نیز لیوان شیرکاکائویش در دسترس اش نیست.هردو کودک معصوم قصه ی ما بابا هایشان از دولت پول توی جیبی می گیرند اما...


 
 
گذشت
نویسنده : محسن - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیایان می گذشتند. آن دو در نیمه های راه بر سر موضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد».

آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند و تصمیم گرفتند قدری بمانند و در برکه آب تنی کنند.اما شخصی که سیلی خورده بود در برکه لغزید و نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمک شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره سنگی نوشت: «امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داده».


دوستی که یکبار بر صورت او سیلی زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسید: «بعد از آنکه من با حرکت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روی شنهای صحرا نوشتی اما اکنون این جمله را بر روی صخره سنگ حک کرده ای، چرا؟»


و دوستش در پاسخ گفت: «وقتی که کسی ما را می آزارد باید آنرا بر روی شن ها بنویسیم تا بادهای بخشودگی آنرا محو کند، اما وقتی که کسی کار خوبی برایمان انجام میدهد ما باید آنرا بر روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی هرگز نتواند آنرا پاک نماید».


 
 
← صفحه بعد