زود

 
یادگیری زنده ماندن!
نویسنده : محسن - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
 

فصل پانزدهم برنامه تلویزیونی «زنده مانده» اخیراً شروع شده است. در گذشته، این برنامه شرکت کنندگانی داشت تا مکان‌هایی را در بورنو، استرالیا، آفریقا، آمازون، تایلند، گواتمالا، پاناما و فیجی را کنترل کنند. در این فصل، شرکت کنندگان در چین خواهند بود. این برنامه دیگر به کجا باید برود؟
نقشه‌های سری بعدی «زنده مانده» قبل از این، افشاء گشته و به بیرون درز کرده است.
مارک برنت، تهیه کننده این برنامه در نظر دارد تا 12 مرد را نام نویسی کند؛ به این منظور که به یک حومه ناشناخته فرستاده شوند، در یک ماشین وَن (واگن باری)، به همراه 6 بچه (که هر کدام باید به انجام 2 ورزش مشغول بوده، یک ساز موسیقی بنوازند و در کلاس رقص شرکت کنند) و در جایی که هیچ دسترسی به رستوران فست فود نباشد!

آن‌ها باید خانه را تمیز نگه دارند، همه تکالیف بچه‌ها را صحیح کنند ( به طوری که حد‌اقل نمره C+ باشد)، یک پروژه علمی را تکمیل کنند، آشپزی کنند (باشه! خیلی خوب! می‌توانند کتاب آشپزی همراه داشته باشند)، لباس‌ها را بشویند، از یک سگ و گربه نگهداری کنند، خودشان برای خرید خوار و بار بروند، برای دوستان بچه‌ها کادوی تولد بخرند و غیره.

آه، هم‌چنین دسترسی آن‌ها به تلویزیون زمانی است که همه کار‌های طاقت‌فرسای روزانه تمام شده و بچه‌ها خوابیده باشند و در ضمن هیچ‌کدام از تلویزیون‌ها ریموت کنترل ندارند.

رقابت‌ها شامل اموری مثل شرکت در جلسات اولیاء و مربیان، گزارش دقیق نتایج، نظافت یک بچه مریض در ساعت 3 صبح، بردن بچه‌ها به کلیسا، ساختن یک کلبه به مدل هندی با استفاده از شش خلال دندان و یک نان مکزیکی و یک ماژیک و بردن یک بچه 4 ساله برای خوردن خوراک نخود فرنگی می‌باشد!

بچه‌ها هستند که می‌توانند به آن‌ها رأی مخالف (برای خارج کردنشان از مسابقه) بدهند.

شخص برنده باید به سر‌کار قبلی خود برگردد.

همه ما باید یاد بگیریم که «زنده بمانیم». این برنامه زیاد حول محور زندگی در بیابان یا منطقه‌ای دور افتاده در استرالیا نمی‌چرخد؛ بلکه بسیار به «گذران زندگی» آن هم روز به روز مربوط می‌شود. شاید شما «زنده ماندن» را پس از این‌که برایتان تشخیص دادند که یک بیماری کشنده دارید یاد گرفته‌اید. شاید در روزهای پایانی ماه که باید برای مخارج شعبده بازی می‌کردید تا مطمئن شوید آیا تا موعد بعدی پرداخت حقوق پول کافی برای غذا دارید یا نه، «زنده ماندن» را یاد گرفته‌اید.

اگر شما در باب بقا (ادامه حیات) هستید، برایتان سخت خواهد بود که سال‌ها بدون پیشرفت نقشه بکشید (و به عقب بازگردید). ولی این تنها کاری‌ست که برای دوام آوردن در روز می‌توانید انجام بدهید. و هر چه قدر که بیشتر برای این مسئله دعا کنید، بیشتر در می‌یابید که مصونیت و ایمنی وجود ندارد. سختی‌ها نا‌پدید نخواهند شد. و شما یاد خواهید گرفت که هیچ کاری نمی‌توانید انجام بدهید، مگر این‌که بر خداوند تکیه کنید.

خداوند دقیقاً می‌خواهد که شما چه چیزی یاد بگیرید؟

دوم قرنتیان 12‌:8‌-10
«و درباره آن از خداوند سه دفعه استدعا نمودم تا از من برود. مرا گفت: «فیض من تو را کافی است. زیرا که قوت من در ضعف کامل می‌گردد.» پس به شادی بسیار از ضعف‌های خود بیشتر فخر خواهم نمود تا قوت مسیح در من ساکن شود. بنا‌بر‌این، از ضعف‌ها و رسوایی‌ها و احتیاجات و زحمات و تنگی‌ها به خاطر مسیح شادمانم، زیرا که چون ناتوانم، آن گاه توانا هستم.

فیض خداوند با شما باشد تا سعی کنید از مشکلاتی که امروز جلوی شما می‌آیند، جان سالم به در ببرید (و مطمئن باشید که فیض او کافی‌ست.).

 


 
 
دعای متفاوت
نویسنده : محسن - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥
 

A different kind of prayer
 یک دعای متفاوت
 
Heavenly Father, Help us remember that the jerk who
cut us off in traffic last night was a single mother who worked
nine hours that day and is rhshing home and spend a few
precious moments with her children.
 
ای خدای بزرگ ( پدر آسمانی )، کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن کسی
 که دیشب در خیابان راه ها را بست، مادر تنهایی بود که آن روز بعد از نه ساعت کار
،می راند که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند
.به درس بچه ها برسد، رخت ها را بشوید و چند دقیقۀ با ارزش را کنار فرزندانش بگذراند
 
Help us to remember that the pierced, tattooed,
disinterested young man who can' t
 make change correctly is a worried 19-year-old college student,
balancing his apprehension over final exams with his fear
of not getting his student loans for next semester.
 
 کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن مرد جوان ژنده پوش بی تفاوتی که تنش را خالکوبی
 کرده و بدون اینکه هیچ تغییر مثبتی در زندگی اش بدهد، شاگرد مدرسۀ مضطرب
نوزده ساله ای بود که همۀ حواسش در پی امتحانات نهایی اش بود و می ترسید نتواند
.برای ترم بعد وام ( تحصیلی ) بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد
 
Remind us, Lord, that the scary looking bum,
begging for money in the same spot every day
( who really ought to get a job! )
is a salve to addictions that we can only
imagine in our worst nightmares.
 
خدایا به یادمان بیاور که آم آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته
( !و گدایی می کند ( در حالی که باید کار کند
اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم آن را در
.وحشتناک ترین کابوس های شبانه مان ببینیم
 
Help us to remember that the old couple walking annoyingly
slow throght the store aisles and blocking our shopping progress are
savoring this moment, knowing that,
based on the biopsy report the got back last week,
this will be the last year that they
go shopping together.
 
کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت
در راهروی فروشگاه ( ضمن سد کردن راه دیگران ) قدم می زنند و
از لحظات خود بهترین استفاده را می برند ( اگر چه نتیجۀ آزمایش های هفتۀ قبل
زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو خواهد بود و می خواهند
(. که این لحظه های آخر را با هم مزه مزه کنند
 
Heavenly Father, remind us each day that,
of all the gifts you give us, the greatest gift is love.
It is not enought to share that love with those we hold dear.
Open our hearts not to just those who are close to us,
but to all humanity.
 
ای خدای بزرگ ( پدر آسمانی ) هر روز به یادمان بیاور که از همۀ نعمتهایی
،که به ما ارزانی داشته ای، بالاترین آن محبت است
.اگر چه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم
.خدایا دلهایمان را بگشا، نه فقط به روی نزدیکانمان، بلکه به روی همۀ انسان ها
 
Let us be slow to judge and quick to forgive,
show patience, empathy and love!
 
.یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم
.یاری مان کن تا شکیبایی، همدلی و مهربانی کنیم


 
 
۲۰۰۷
نویسنده : محسن - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥
 

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله? درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد


 
 
خيلی بد که ...
نویسنده : محسن - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥
 

جمعه بود ساعت 10:30 می خواستم برم شوش که وسلایل کارمو بخرم

(4 تا بولبرینگ ,و چند تا واشر)وقتی همه ی وسایل رو خریدم می خواستم سواراتوبوس بشم منتظر اتوبوس بودم.

 اومدو بیلیط رو دادمو رفتم از در عقب سوار شدم اخه جلو شلوغ بود بعد من یه پسر جوان و با دوسته دخترش هم سوار اتوبوس شدن تکیه دادم به میله هواسم به حسابام بود که دیدم پسره می خواد منو بزنه کنار که اون اونجا بتونه با دوستش صحبت کنه منم یه نموره دلم به حالش سوخت یه کم رفتم جلو که اون راحت تر باشه من یه جای بدتری ایستادم ولی ایرادی نداشت چون با این کار یکی راحتر می ایستاد .

خلاصه

یه کم به پسره و دختره نگاه کردم خیلی به هم دیگه علاقه داشتن

راه اهن پیاده شدم و به طرف میدان بهمن حرکت کردم تا برم سره کار تا وسیله ی کارمو تعمییر کنم کارم که تموم شد و دستو صورتمو شستم وقتی امدم بیرون دوباره همون دختردیدم ولی با یه پسر دیگه  دیدم که دارن با هم صحبت می کنن گل میگنو می خندن مطمئن بودم اخه کاپشن و اصلا تربپی که دخترداشت خیلی تابلو بود.

 تو دلم به دختره خندیدم به پسره هم که نگاه کردم دلم براش سوخت از کنارشون رد شدم بدون این که به روی خودم بیارم رفتم مغازه خرید کردم و اومدم سوارماشین بشم به خودم گفتم پسره گناه داره که بازیچه ی دست باشه به خودم جرات دادمو رفتم جلو به پسره گفتم یه دقیقه بیا کارت دارم کلی معذرت از این که میخوام این چیزو بهش بگم اول فکر کردم که فکر میکنه که من گدام ولی بعدا به سرو وضعم که نگاه کردم دیدم نه بابا خوش تیپم بودم کلی عطرم زده بودم خلاصه بهش گفتم که این دوستی که داری این جوریه با یه پسر دیگه با این مشخصات هست که امروز تو شوش دیدمسش 2 دقیقه حرفم طول کشید پسره ساکت بود وقتی رفتم 20 قدم نشده بود پشت سرمو نگاه کردم دیدم پسره داره داد می زنه خوشحال شدم گفتم حقشه دختره احمق !

ولی وقتی یه کم گذشت دلم برای دختره هم سوخت من می تونستم یه جور بیمار هم به حساب بیارمش یعنی یه جورائی بهش حق هم می دادم ولی باز نمی تونستم قبول کنم که داره با دل 2 تا جوون بازی می کنه

به خودم گفتم تو این زمونه اصلا کسی قابل اعتماد نیست حتی به عزیز ترین کست

شب موقع خواب که من زیاد فکر می کنم در مورد این مسئله فکر کردم ولی به این نتجه رسیدم که مردم همه ی ادمای رو زمین از دشمنت تا کسی که دوستش داری همه جور ادم پیدا میشه باید خوب نگاه کنی به ذاتشون مثل یه گلدون زیر خاکی می مونه که کلی قیمت داره و همه دوست دارن که ماله خودشون باشه ولی وقتی توشو پر از لجن کنن و بوی بد بده بر عکس ازش فرار می کنن کاش ادما مثل قدیم بودن هوای همدیگرو داشتن به هم احترام می ذاشتن


 
 
زمان
نویسنده : محسن - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٥
 

تصور کن یه بانکی وجود داره که هر روز صبح 86400 دلار به حسابت واریز کنه !
این بانک موجودی هیچ حسابی رو برای روز بعد نگه نمی داره. هر شب بانک هر چقدر از باقی مونده موجودیتونو که نتوسته باشین در طول روز استفاده کنین، پاک می کنه.
شما چی کار می کنین؟
 البته، سوال خوبی نبود .......
 خوب معلومه تا پاک نشده، آخرین سنت رو هم برداشت می کنین.

همه ما چنین بانکی رو داریم؛ که اسمش زمانه.

هر روز صبح، حسابتونو پر می کنه با 86400 ثانیه زمان؛ و آخر شب همه اونایی که بی استفاده موندن و شما روش سرمایه گذاری نکردی، پاک می شن. انگار که گم شده باشن.

جالبه! نه موجودیتونو برای روزای بعد نگه می داره؛ و نه اجازه می ده که برداشت اضافه بکنین. هر روز یه حساب جدید براتون باز می کنه و هر شب همه باقی مونده ها رو می سوزونه. اگه شما نتونی از سپرده روزت استفاده کنی، اون وقت بازنده ای. و هیچ بازگشتی هم وجود نداره. از حساب فردات هم نمی تونی برداشت کنی.

تو باید در زمان حال و با سپرده های همین امروزت زندگی کنی. روش سرمایه گذاری کن تا بعدا بیشترین استفاده رو از سلامتی، شادی و موفقیت هات ببری. 

هی! ساعت داره جلو می ره! حواست باشه. بیشترین استفاده رو از امروز ببر.

برای فهمیدن ارزش 1 سال، با دانش آموزی حرف بزن که مردود شده.
برای فهمیدن ارزش 1 ماه، با مادری حرف بزن که یه بچه نارس به دنیا آورده.
برای فهمیدن ارزش 1 هفته، با ویرایشگری حرف بزن که برای یه مجله هفتگی کار می کنه.
برای فهمیدن ارزش 1 ساعت، با دو تا عاشقی حرف بزن که منتظر ملاقات هم دیگه هستن.
برای فهمیدن ارزش 1 دقیقه، با کسی حرف بزن که با کمی تاخیر قطارو از دست داده.
برای فهمیدن ارزش 1 ثانیه، با آدمی حرف بزن که تونسته از یه تصادف سنگین جلوگیری کنه.


هر لحظه زندگیتو مثه گنج با ارزش بدون! مخصوصا اگه مسیحو پذیرفتی؛ چون در این صورت تو کسی رو داری که خیلی ویژه ست. اون قدر ویژه که همه وقتتو باهاش بگذرونی.