زود

 
طرد شده
نویسنده : محسن - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦
 

همگان شادان و مسرور بودند چون به مهمانی خدا رفته بودند.
 سرود میخواندند، پایکوبی می کردند و از کارهای عظیم خدا در زندگیشان می گفتند و بر افتخارات روحانی خویش می بالیدند..

او تنها بود ، در گوشه ای غریب و خجالت زده ایستاده بود و نظاره می کرد.
حس حقارت و گناه ، جرأت نزدیک شدن به حریم دیگران را از او گرفته بود. تا جایی که می ترسید پیش رود و بگوید کسی برایش دعا کند ....
در دل اشک می ریخت و می گفت : پدر مرا ببخش که سهم ترا به قیصر دادم ... ننگ بر من که نام فرزند تو بر من است...
 همچنان اشک می ریخت و در دل با خدای خود سخن می گفت... تا شب هنگام... بر بسترش می اندیشید و اشک می ریخت ، وقتی همه به خواب رفتند و سکوت شب همه را فرا گرفت، و دیگر فریاد شادی و پرستش و دعاها پایان یافته بود؛
ناگاه کسی به اتاقش آمد...! 
بر کناربسترش نشست و با کلا مش نوازشش کرد ، حرفهایش را شنید...اشکهایش را سترد و با محبتی عمیق او را تقویت کرد. دستهایش را در دست گرفت و با او ساعتها دعا کرد.
 دیگر هیچ درد نهفته ای آزارش نمی داد و در سبک بالی و لذت روحانی خویش غرق بود...
و این رویا بی پایان بود...
ولی ناگاه به دستان نوازشگر ناشناس نگریست که هنوز اثر زخمهایی عمیق و کهنه برکف آنها نقش بسته بود که حکایتی داشت از طرد شدگی ....



 
 
7%
نویسنده : محسن - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦
 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" 

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)