زود

 
خدایا شکر
نویسنده : محسن - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
 

روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:....

شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.


 
 
راه بهشت
نویسنده : محسن - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»....

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...


 
 
کــــــــمــــــــــا!
نویسنده : محسن - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
 

چشم‌هایتان را باز می‌کنید.
متوجه می‌شوید در بیمارستان هستید.
پاها و دست‌هایتان را بررسی می‌کنید.
خوشحال می‌شوید که بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.
دکمه زنگ کنار تخت را فشار می‌دهید.
چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق می‌شود و سلام می‌کند.
به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را می‌خواهید.
از این ‌که به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شده‌اید و از کارهایتان عقب مانده‌اید عصبانی هستید.
پرستار، موبایل را می‌آورد.
دکمه آن را می‌زنید، اما روشن نمی‌شود.
مطمئن می‌ شوید باتری‌اش شارژ ندارد.
دکمه زنگ را فشار می‌دهید.
پرستار می‌آید.
«ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. می ‌شه لطفا یه شارژر براش بیارید؟»
«متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم»
«یعنی بین همکاراتون کسی شارژر فیش کوچک نوکیا نداره؟»
«از 10سال پیش دیگه تولید نمی‌شه. شرکت‌های سازنده موبایل برای یک فیش شارژر جدید به توافق رسیدن که در همه گوشی‌ها مشترکه»
«10سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم
«شما گوشی تون رو یک هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از این‌که به کما برید».
«کما؟!»

باورتان نمی‌شود که در اسفند 1387 به کما رفته‌اید و تیرماه 1412 به هوش آمده‌اید.
مطمئن هستید که نه می توانید به محل کارتان بازگردید و نه خانه‌ای برایتان باقی مانده است.
چون قسط آن را هر ماه می‌پرداختید و بعد از گذشت این همه سال، حتما بوسیله بانک مصادره شده است.
از پرستار خواهش می ‌کنید تا زودتر مرخص‌تان کند.

«از نظر من شما شرایط لازم برای درک حقیقت رو ندارین»
«چی شده؟ چرا؟ من که سالمم»
«شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن»
«چه اتفاقی افتاده؟»
«چیزی نشده! ولی بیرون از این‌جا، هیچکس منتظرتون نیست»

چشم‌هایتان را می ‌بندید. نمی‌توانید تصور کنید که همه را از دست داده‌اید. حتی خودتان هم پیر شده‌اید. اما جرأت نمی‌ کنید خودتان را در آینه ببینید.

«خیلی پیر شدم»
«مهم اینه که سالمی. مدتی طول می ‌کشه تا دوره‌های فیزیوتراپی رو انجام بدی»

از پرستار می‌خواهید تا به شما کمک کند که شناخت بهتری از جامعه جدید پیدا کنید.

«اون بیرون چه تغییرایی کرده؟»
«منظورت چه چیزاییه؟»
«هنوز توی خیابونا ترافیک هست؟»
«نه دیگه. از وقتی طرح ترافیک جدید رو اجرا کردن، مردم ماشین بیرون نمیارن»
«طرح جدید چیه؟»
«اگر راننده‌ای وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش رو هم با ماشینش می برن پارکینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ نشه، آزاد نمی‌شه»
«میدون آزادی هنوز هست»
«هست، ولی روش روکش کشیدن»
«روکش چیه؟»
«نمای سنگش خراب شده بود، سرامیک کردند»
«برج میلاد هنوز هست»؟
«نه! کج شد، افتاد!»
«چرا؟ اون رو که محکم ساخته بودن»
«محکم بود، ولی نتونست در مقابل ارباس a380 مقاومت کنه»
«چی؟! .... هواپیما خورد بهش؟»
«اوهوم!»
«چه‌طور این اتفاق افتاد؟»
«هواپیماش نقص فنی داشت، رفت خورد وسط رستوران ‌گردان برج»
«این ‌که هواپیمای خوبی بود. مگه می ‌شه این ‌جوری بشه؟»
«هواپیماش چینی بود. فیلتر کاربراتورش خراب شده بود، بنزین به موتورها نرسید، اون اتفاق افتاد»
«چند نفر کشته شدن؟»
«کشته نداد»
«مگه می ‌شه؟ توی رستوران گردان کسی نبود؟»
«نه! رستوران 4سال پیش تعطیل شد»
«چرا؟»
«آشپزخونه‌اش بهداشتی نبود»
«چی می ‌گی؟! ... مگه می ‌شه آخه؟»
«این اواخر یه پیمانکار جدید رستوران گردان رو گرفت، زد توی کار فلافل و هات‌داگ ....»
«الان وضعیت تورم چه‌جوریه؟»
«خودت چی حدس می‌ زنی؟»
«حتما الان بستنی قیفی، 14هزار تومنه»
«نه دیگه خیلی اغراق کردی12هزار تومنه»
«پراید چنده؟»
«پرایدهای قدیمی یا پراید قشقایی؟»
«این دیگه چیه؟»
«بعد از پراید مینیاتور و ماسوله، پراید قشقایی را با ایده‌ای از نیسان قشقایی ساختن»
«همین جدیده، چنده؟»
«70میلیون تومن»
«پس ماکسیما چنده؟»
«اگه سالمش گیرت بیاد، حدود 2 یا 2 و نیم....»
«یعنی ماکیسما اسقاطی شده؟ پس چرا هنوز پراید هست؟»
«آزادراه تهران به شمال هم هنوز تکمیل نشده»

«چندتا خط مترو اضافه شده؟»

«هیچی! شهردار که رفت، همه‌جا رو منوریل کشیدن. مترو رو هم تغییر کاربری دادن»
«یعنی چی؟»
«از تونل‌هاش برای انبار خودروهای اسقاطی استفاده کردن»
«اتوبوس‌های brt هنوز هست؟»
«نه! منحلش کردن، به جاش درشکه آوردن. از همونایی که شرلوک هلمز سوار می‌شد»
«توی نقش‌جهان اصفهان دیده بودم از اونا»
«نقش‌جهان رو هم خراب کردن»
«کی خراب کرد؟»
«یه نفر پیدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاه‌عباسه، یونسکو هم نتونست حرفی بزنه»
«خلیج‌فارس چه‌طور؟»

«اون هم الان فقط توی نقشه‌های خودمون، فارسه. توی نقشه گوگل هم نوشته خلیج صورتی»
«خلیج صورتی چیه؟»
«بعضی‌ها به نشنال‌جئوگرافیک پول می‌دادن تا بنویسه خلیج عربی، ایران هم فشار میاورد و مدرک رو می‌کرد. آخرش گوگل لج کرد، اسمش رو گذاشت خلیج صورتی»
«ایران اعتراضی نکرد؟»
«چرا! گوگل رو /ف ی ل ت ر/ کردن»
«ممنونم. باید کلی با خودم کلنجار برم تا همین چیزا رو هم هضم کنم»
«یه چیز دیگه رو هم هضم کن، لطفا»
«چیو؟»
«این‌که همه این چیزها رو خالی بستم»
«یعنی چی؟»
«با دوست من نامزد شدی، بعد ولش کردی. اون هم خودش را توی آینده دید، اما خیلی زود خرابش کردی. حالا نوبت ما بود تا تو را اذیت کنیم. حقیقت اینه که یک ساعت پیش تصادف کردی، علت بیهوشی‌ات هم خستگی ناشی از کار بود. چیزیت نیست. هزینه بیمارستان را به صندوق بده، برو دنبال زندگی‌ات»

«شما جنایتکارید! من الان می ‌رم با رییس بیمارستان صحبت می‌کنم».

«این ماجرا، ایده شخص رییس بیمارستان بود».

«ازش شکایت می‌کنم»!

«نمی‌تونی. چون دوست صمیمی پدر نامزد جدیدته »


 
 
یه اسم اسمی...
نویسنده : محسن - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
 

اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند،

رسید به اسم «بارانه».

شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید: چرا بارانه؟

دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده !

برادر اهل دلی از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابی نبوده


 
 
امتحان ارزیابی
نویسنده : محسن - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
 

 

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره .
مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد !
پسرک گفت: خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. 
مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. 
مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند  

  آیا ما هم میتوانیم چنین خود ارزیابی از کار خود داشته باشیم؟


 
 
شانس برای ...
نویسنده : محسن - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
 

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. 
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود :

" هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد  "