زود

 
سرخي چشمانت از چيست؟
نویسنده : محسن - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦
 

دراتاق را باز مي كنم . لبه تخت مي نشينم . به صورتت نگاه مي كنم . به صورت خسته ات . به چروكهاي پيشانيت و به موهاي روي شقيقه ات كه در اين دو ماه سفيد شده . آرام روي پيشانيت دست مي كشم . روي چين و چروكها . غلت مي زني و به پهلو مي خوابي . مي خواهم بيدارت كنم اما دلم نمي آيد . دلم مي خواهد ساعتها تو خواب باشي و آرام و من بنشينم و نگاهت كنم . ساعت زنگ مي زند و تو بيدار مي شوي . يادم نبود كه دنيا هيچ وقت با دل من نبوده .

مثل هر صبح پنج شنبه مي روي ورزش كني . من هم به دنبالت مي آيم . روي نيمكتي مي نشينم . تو مي دوي و من نگاهت مي كنم . تو نفس عميق مي كشي و من آه . تو مي خندي و من هم . تو راه مي روي و من به دنبالت . آنقدر تند مي روي كه جا مي مانم . هرچه صدايت مي زنم نمي ايستي و فقط مي خندي . از بدجنسي ات ناراحت مي شوم و برمي گردم . مي روم سراغ كوثر . در اتاقش باز است . هنوز از تنهايي و تاريكي مي ترسد . اخم كرده . اخمش مثل توست . اصلا ابروهايش مثل ابروهاي تو است. حتي نگاهش،وقتي عصباني مي شود . هميشه از اخمت مي ترسم . دست و پايم را جمع و جور مي كنم . سنگيني نگاهت سرم را به پايين مي اندازد . آرام سرم را بالا مي آورم تا عصبانيتت را دوباره ببينم . هنوز اخم داري ،اما ته چشمانت مي خندد و من به چشمهايت مي خندم . تو هم بلند بلند مي خندي و با سر مرا به طرف خودت مي خواني ... .

كوثر دست و پايش را توي شكمش جمع كرده . دستم مي رود طرف پتويش . باد مي زند و پنجره را باز مي كند . پرده به قاب عكس روي عسلي گير مي كند و مي افتد روي زمين . كوثر از خواب مي پرد . عزيز مي آيد و پنجره را مي بندد و قاب را داخل كشو مي گذارد .

صدايت را مي شنوم . از حمام بيرون مي آيي . كي آمده اي كه من نفهميدم ؟

پشت ميز صبحانه مي نشيني و من روبه رويت . با اينكه مي دانم، اما مي خواهم طبق معمول بپرسم :"شير يا چاي ؟" و تو،نپرسيده فنجان چاي را پيش مي كشي و زير لب زمزمه مي كني : " چاي " . سرت را پايين مي اندازي . انگاردر فنجانت دنبال چيزي مي گردي . از نوك موهايت كه روي پيشانيت ريخته چند قطره آب مي ريزد روي ميز . سرت را بلند مي كني . قرمزي چشمانت از چيست ؟

عزيز صدايت مي زند . مي روي پيشش . كوثر مي آيد به آشپزخانه . سرسري چند قلپ شير مي خورد و مي رود .

تو و كوثر از در بيرون ميرويد . تا مي خواهم بپرسم كي برمي گردي ؟ رويت را به طرف عزيز برمي گرداني ومي گويي كه چون پنج شنبه است ، سركار نمي روي و بعد از رساندن كوثر به مدرسه ، به خانه برمي گردي .

چه زود شش سالش شد . همين ديروز بود كه با عزيز رفتيم و وسايل اتاقش را خريديم . تو گفته بودي صورتي و من گفته بودم آبي . تو مي گفتي دختر است و من مي گفتم پسر. و عزيز مي خنديد و مي گفت : " سلامت است انشاءا... " . همين ديروز بود كه لحظه اي از درد به خود مي پيچيدم و لحظه اي ديگر كه تو كوثر را كنارم مي گذاشتي مي خنديدم و چيزي از دردم يادم نمانده بود . همه گفتند شبيه من است و من گفتم شبيه توست . تو گفتي كه بوي بهشت مي دهد . اين كوثر است و در گوشش اذان گفتي . انگار همين ديروز بود .

دنبال عزيز مي گردم . در اتاق كوثر است . قاب شكسته را از كشو در مي آورد . خرده شيشه هايش را تميز مي كند و مي گذارد سرجايش . چه عكس قشنگي . من و تو و كوثر . چه روز قشنگي . خرده شيشه مي رود به دست عزيز . با دست ديگرش جاي زخم را نگه مي دارد و ابروهايش را درهم مي كشد . سرش را پايين مي اندازد و لبهايش را محكم به هم فشار مي دهد . سرش را بالا مي آورد . خرده شيشه هاي خوني روي زمين ريخته. قرمزي چشمانش از چيست ؟

صدايت را مي شنوم . مي آيم پيشت . پشت ميز تحرير من مي نشيني و شب نوشته هايم را مي خواني . مثل هر پنج شنبه . اين كارت را دوست دارم . خيلي از حرفهايم را در نوشته هايم به تو مي زنم . از همين نوشته هايم بود كه فهميدي خواب ديده ام رفته ايم بهشت . خواب ديده بودم سر چشمه اي نشسته ايم و من دستانم را پر از آب مي كنم . تا خواستم كمي از آب را بخورم ، تو گفتي كه اول به كوثر بدهم . كوثر نمي خورد . تشنه نبود و تو اصرار مي كردي . آب از لاي انگشتانم ريخته بود و ديگر چيزي در دستم نمانده بود . خواستم دوباره دستم را پر كنم ، ديدم چشمه نيست . با تعجب به طرف تو برگشتم . تو هم نبودي . كوثر هم نبود . ديدم روي تپه اي آن طرف تر نشسته ايد و آب بازي مي كنيد . نزديكتان شدم . پسربچه اي با شما بود. پرسيدم :" اين كيست ؟" و كوثر جواب داد :"دوست جديد من است . اسماعيل".

و تو گفتي كه اين چشمه زمزم بوده . به خاطر خواب من و آرزوي هردويمان ، رفتيم مكه . من و تو وكوثر . و چقدر خوشحال بوديم وقتي از آب زمزم خورديم و در آنجا عكس گرفتيم . چه عكس قشنگي. يكي در اتاق ما و يكي در اتاق كوثر .

هنوز داري مي خواني . سرت را پايين انداخته اي . انگار هيچ صدايي را نمي شنوي . عزيز چندبار صدايت مي زند .سرت را بالا مي آوري . قرمزي چشمانت از چيست ؟

مي روي سوار ماشين مي شوي و من كنارت مي نشينم . مي خواهم زيرلب ترانه اي بخوانم كه تو ضبط ماشين را روشن مي كني . شيشه را پايين مي كشي . هنوز راه زيادي نرقته ايم كه ماشين را نگه مي داري و پياده مي شوي . چند دقيقه بعد با يك دسته گل نرگس برمي گردي . از لبخندت مي فهمم كه مثل هميشه مرا شرمنده كرده اي .

مي رويم زيارت . مثل هر عصر پنج شنبه . از ماشين پياده مي شوي . زمين خيس است و بوي خاك نم زده مي آيد. يقه كتت را بالا مي آوري.مي آيي و كنارم مي نشيني . مي پرسم چرا كوثر را نياوردي ؟ و تو كه از صبح با من حرفي نزده اي ، ميگويي كه مي خواستي با هم تنها باشيم . سرت را پايين مي اندازي . مثل هميشه من نگفته ، تو مي داني كه تشنه ام و برايم آب مي آوري . روي صورتم دست مي كشي . دستت بوي خاك نم زده مي گيرد . يادم ميايد اولين بار دو ماه پيش بود كه اينجا آمديم . تو قرص ومحكم كنار من ايستاده بودي و من نگاهت مي كردم.كوثر لحظه اي از تو جدا نمي شد . عزيز از حال مي رفت ، تو محكم ايستاده بودي . كوثر جيغ مي كشيد ، تومحكم ايستاده بودي . و من آهسته مي رفتم و دور مي شدم . تو توان راه رفتن نداشتي . پاهايت لرزيد و روي زانو افتادي .

صدايت را مي شنوم . يك ساعتي مي شود كه با من حرف مي زني و من مثل هميشه سراپا چشم شده ام و گوش . سرت پايين است . گلها را روبه رويم مي گذاري . دوباره روي صورتم دست مي كشي . بلند مي شوي . زيپ كتت را تا بالا مي آوري . چانه ات را در يقه فرو مي كني . باد موهايت را روي صورتت مي ريزد و اشك چشمانت را پنهان مي كند . تو مي روي و من منتظر مي مانم . منتظر مي مانم تا كي دوباره پنج شنبه شود و من براي ديدن تو و كوثر به خانه يمان بيايم .