زود

 
روز پدر
نویسنده : محسن - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸
 

زنگ تفریح خورد , ناظم رفت پشت میکروفن و گفت : همه دانش اموزان به صف وایستید .
همه سر صف ها شون ایستادن , میزو صندلی بالای سکو چیده بودن .
مدیر با سه چهار تا مرد رفتن رو میزو صندلی ها نشستن , انگار ادمای مهمی بودن .
مدیر خیلی خوشحال بود.
اکثر بچه ها به شیرینی و میوه های که رو میز جلوی اونا بود , نگاه می کردن .
معلم ها هم همگی اومدن و اونطرف تر رو صندلی نشستن.
مدیر رفت پشت میکروفن و شروع کرد به حرف زدن در مورد خیلی مسایل اما این دفعه از کلمه های قلمبه سلمبه استفاده میکرد .
فکر کنم شاید خودش هم معنی بعضی ها شو نمی دونست .
اخر سخنرانیش گفت : من افتخار میکنم که یکی از محصلین این مدرسه تونسته نفر اول تو مسابقه داستان نویسی تو کل کشور بشه این نتیجه تلاش بی وقفه تمام کادر اموزشی این مدرسه است و...
و اخر گفت : اقای محسن مجیدی بیاد بالا .
محسن که تعجب کرده بود , با خوشحالی از پله ها رفت بالا .
بچه ها همه براش کف میزدن .
یکی از اون مقامات بلند شد و بعد از دست دادن با محسن یه لوح تقدیر با یه پاکت به محسن دادن.
بعد از چند دقیقه مراسم تموم شد .
همه رفتن سر کلاسشون , تا محسن اومد تو کلاس همه براش دست زدن بعد محسن زود لوح گذاشت رو میزو پاکت و باز کرد از توش یه فیش حج دونفر بود , اولش خوشحال شد اما وقتی چشمش به جمله رو فیش افتاد ناراحت شد.
همه فیشو با لوح دست به دست می کردن .
معلم اومد تو کلاس , رفت طرف محسنو بهش تبریک گفت .
معلم بهش گفت : اقا محسن چته ؟ چرا پکری !
محسن : اقا اجازه ما این فیشو نمی خوایم .
معلم با تعجب گفت : محسن میفهمی چی میگی ؟ هر مسلمونی ارزوش یه بار خونه خدا رو ببینه !
اما باز محسن همون جمله قبلیشو تکرار کرد .
همه با تعجب بهم نگاه می کردن , اما نه محسن کوتاه اومد نه معلم .
اخرش معلم به محسن گفت : بیا بریم دفتر مدیر !
معلم و محسن رفتن تو دفتر مدیر , هنوز اون مرد ها اونجا بودن .
اونا هم اولش بهش تبریک گفتن . اما وقتی محسن گفت : اقا ی مدیر من این فیشو نمی خوام !
مدیر که جا خورده بود , بزور خونسردی خودشو جلوی اون اقایون حفظ کرده بود گفت : چرا پسرم مگه مشکلی هست ؟!
محسن : اخه رو این فیش نوشته غیرقابل فروش!
همه بهم با تعجب نگاه کردن , یکشون گفت : پسرم اخه کسی فیش حجو میفروشه ؟
محسن : اخه من به پولش نیاز دارم !
یکی گفت : نکنه مسلمون نیستی ؟!
محسن : چرا اقا تازه شیعه ام هستم .
یکیشون به اون یکی گفت : میبینی جونا چطوری شدن !
هر کی یه نظری میداد .
تا اینکه یکشون که ساکت بود , گفت : پسرم من فیشتو میخرم اما قبلش بگو با پولش میخوای چه کار کنی ؟
محسن : اخه .. اخه ..
ولی نداره این شرط منه ! بگو پسرم خجالت نکش .
محسن : اقا میخوام برای روز پدر برا بابام یه کپسول کوچیک اکسیژن بخرم .
مرد : مگه بابات چشه ؟
محسن : شیمیایی ! تا دو سال پیش یه بزرگشو داشت برا تو خونه و یه کوچیکشم برا اینکه بتونه از خونه بیاد بیرون , اما از وقتی کوچیکه خراب شده , بابا نتونسته از خونه بیاد بیرون!
همه اونایکه تو دفتر مدیر بودن بهم نگاه کردن , هیچی نمی تونستن بگن .
مرد دستی رو سر محسن کشید و گفت :
  انگار تو از همه مسلمون تری !